داستان ييلاق، زندگي دوباره - قسمت سوم
ناز خاتون این بار مغلوب حس شیطانی خود شد و یا اینکه شیطان او را گول زد. بعد از اینکه چند قدم حرکت کرده بود، بی اختیار سر جای خود ایستاد و نیم نگاهی به فریدون انداخت. فریدون در دلش احساس شعف کرد. این اولین لحظه ی آشنایی آنها بود. فریدون نزدیک تر شد و بر روی تخته سنگی مقابل نازخاتون نشست. آخر برای رسیدن به زیبارویی چون نازخاتون باید با سر دوید نه اینکه دو زانو مقابل او نشست.
( اهل کدام ایلی؟)
صدای فریدون بود که ناز خاتون را مخاطب قرار داد.
( از ایل...) ناز خاتون نگاهی به چشمان فریدون کرد و دید که او منتظر است تا دنباله جوابش را بشنود. سرش را به پایین انداخت و به حرفش ادامه داد.
( از ایل حشمت خان.)
یک لحظه نفرت و انزجار تمام وجودش را فرا گرفت.لحظه ای از او بدش آمد.
بقيه در ادامه مطلب
خوانندگان و بازديد كنندگان ارجمند؛ خواهشمند است نظر خود را در مورد اين وبلاگ جهت بهتر شدن مرقوم بفرماييد.
می نگارم مطالبی را که سالهای آینده حسرت آن را خواهم خورد؛