داستان ييلاق، زندگي دوباره - قسمت دوم
...اصلاً آنها چگونه با هم آشنا شده بودند. سلام و علیک کردن با ایل حشمت خان هم جرم بود چه رسد به اینکه آشنایی و فرار.
فریدون یکی از خان زاده های ایل حشمت خان یک روز محض گردش و هوا خوری به کوه های اطراف رفته ایل بود. رفت و رفت و رفت تا اینکه به چشمه ای رسید. خسته بود. با حرص و ولع تمام چند جرعه آب نوشید و آب به سر و صورتش زد و دوباره شروع به آب خوردن کرد. سایه کوهستان و درختان انبوه بادام کوهی، حال و هوای دیگری داشت.تصمیم گرفت چرتی بزند. باد ملایمی می وزید و روح آدمی را صیقل می داد. خنک هوایی بود. به آرامی سرش را روی تخته سنگی نهاد. وقتی به نیمه ی روز نمانده بود. صدای نی لبکی محزون به گوش می رسید و شاید این صدا در کوهستان باعث شده بود که صدا خیلی نزدیک به نظر برسد. فریدون از جای خود بلند شد. صدای غمگینی بود. ابتدا فکر می کرد خواب دیده اما وقتی خوب توجه کرد، فهمید که اشتباه نکرده است. آری خودش است. آن صدایی که فریدون سال های سال به دنبالش بود و در آرزوهایش آن را می جست. از ته دل آهی کشید و به احترام صدا از جایش بلند شد. یک دست را سایبان چشمانش نمود و با دست دیگر تفنگ سرپرش را بر کتف راستش محکم کرد. آیا پری رویی است که چنین هنرمندانه می نوازد و یا دستی تواناست که نی لبک را به آواز درآورده است. نیرویی دوباره یافت. بند کفش هایش را محکم کرد و به دنبال صدا در شیب تند کوهستان به راه افتاد. بالاتر که رفت. صدای گله ی گوسفند به گوش می رسید. بع بع گوسفندان و آوای نی لبک در هم آمیخته بود و فریدون ظاهراً شاد؛ چرا که زحماتش به هدر نرفته بود و می توانست صاحب آواز را بیابد. ببیند کیست. پریزاد است یا آدمی زاد. به اطراف دره نگاهی عمیق کرد. امیدوارتر شد. آواز درست پشت سر او بود. آرام سرش را برگرداند. زیر سایه بادام کوهی روی تخته سنگی ، یکی نشسته بود و نی لبک را به صدا درآورده بود. آهی برآورد ولبخندی زد.خیلی خوشحال به نظر می رسید. همانجا نشست. نمی خواست صاحب آواز با دیدن او آوازش را قطع کند. راهی دراز طی کرده بود تا این آواز را بشنود. چه زیبا نواخته می شد. آهنگ دلنشینی بود. فریدون این تک مصراع را زیر لب زمزمه می کرد.( ول بالا بلند ابرو کمونی). ناگهان صدای نب لبک قطع شد. سرش را برگرداند. صاحب آواز از جایش بلند شد و در سراشیبی دره به حرکت درآمد:
( هی... هی...) صدای دخترکی بود که گله را مخاطب قرار داد. فریدون باور نمی کرد که دخترکی این چنین زیبا بنوازد. سر جایش تکان نخورد. دخترک با دوباره هی کردن قصد به حرکت درآوردن گوسفندان را داشت. اما صدای گوسفندی نمی آمد.آنچنان محو زدن نی لبک شد بود که متوجه دور شدن گوسفندانش نشده بود. نگران شد شتابان حرکت کرد شاید زودتر گوسفندان را بیابد وبه ایل برساند. گام هایش را سریع بر می داشت. فریدون که پی به موضوع برده بود، بی اختیار از جایش بلند شد و به کمک دخترک شتافت. دخترک تا او را دید. ترسید و فریادی زد:
( توکیستی؟ اگه نزدیک بشی با این چوب دستیم تو رو می کشم) و همچنان که از ترس می لرزید، او را تهدید می کرد.
فریدون نزدیکتر شد و دخترک چوبدستی اش را محکم در مقابل دیدگانش گرفت.
( آروم باش . کسی کاری به کارت نداره. اتفاقی از اینجا رد می شدم. صدای نی لبک میومد. راستی چقدر زیبا نی لبک می زدی.) دخترک فرار را بر قرار ترجیح داد. او می بایست هر چه زودتر گوسفندانش را پیدا می کرد و به ایل می رفت. فریدون برای پیدا کردن گوسفندان به طرف سر بالایی کوهستان روانه شد. می دانست که گوسفندان جهت چرا بیشتر به طرف سر بالایی کوهستان می روند. بالاتر که رفت و سر و کله ی چند گوسفند پیدا شد و بعد از آن هم یک گله ی گوسفند نمایان شد.با هی کردن گله آنها را به طرف دره و سراشیبی کوهستان کشاند. اما خبری از دخترک نبود. با فریاد تمام و صدایی که از عمق وجود او بر می خواست ، دخترک را صدا زد. اما جوابی نشنید. باز به فریادش ادامه داد ولی بی نتیجه بود. دخترک همین الان همین جا بود. نگران شد. تشویشی در وجودش حس کرد. چهار سمت خود را دقیق نگاه کرد . از دورادور دخترک را دید که به پایین می آمد. نفس راحتی کشید. دخترک به او که رسید،خنده ی مرموزی بر لب داشت. حتماً از پیدا شدن گوسفندان خوشحال شده بودو از کمکی که این جوان به او کرده بود، با پایین انداختن سرش، از او تشکر کرد. اما گویی در دل فریدون قند آب کرده بودند.
( هی .. هی )صدای دخترک بود که گله را در سراشیبی کوهستان به حرکت در آورد.
( آهای... خواهش می کنم... نرو) صدای فریدون بود که ناز خاتون را متوجه خود کرد. ناز خاتون سرش را به عقب برگرداند تا ببیند جوان چه می گوید. ناز خاتون دختری زیبارو بود و صورتی چون ماه داشت. ابروهایش کمانی شکل و بین چشمان تا موهایش کمی فاصله بود. چشمانی سیاهگون و مژه هایی بلند داشت. بلند قامت بود و خیلی سریع گام بر می داشت. نگاه کردنش دل هر کسی را می ربود. معصوم به نظر می رسید. لباس سبز رنگی بر تن داشت و لچکی به پیشانی بسته بود. ناز خاتون نگاهی کرد و به حرکتش ادامه داد. اما فریدون ول کن نبود.
( خواهش می کنم.... خواهش می کنم... نرو، یه لحظه باهات کار دارم.) فریدون با التماس از او خواهش کرد.
از آنجا که دختران عشایر حجب و حیای مخصوص خود دارند و حیایشان اجازه حرف زدن با غریبه را نمی دهد، اما....
ادامه دارد...
می نگارم مطالبی را که سالهای آینده حسرت آن را خواهم خورد؛