داستان شوق وصال - قسمت پنجم

لیلا با خود اندیشید که چرا به او دل داده و او را از ته دل دوست می دارد. دوست داشت دزدکی از قبیله فرار کند وبه آغوش حسین پناه ببرد ولی مگر می شد.صدها چشم نکته بین مامور او بود. دلش می خواست پری دختری می شد و از دیدگان مخفی تا خود را به حسین برساند و آنجا با هم دست در دست یکدیگر ، قله های عشق و وفا را بپیمایند و به سر منزل مقصود برسند و چونان مجنون راه صحرا و کوه و دشت و بیابان در پیش بگیرند، جایی که هیچ کس آنان را نبیند و مانع وصالشان نشود. صدای بوق ممتد ماشین و صدای دلخراش پدرش، رشته ی افکارش را به هم ریخت. لیلا تا خود را یافت، چشمانش به کولی ها افتاد و باز روز از نو و روزی از نو.تا خروج کولی ها و لیلا از ده، همه مراقب او بودند به ویژه پسر عمه اش.با نا امیدی تمام آخرین نگاه انتظار را به حسین انداخت.

امّا حسین چه کرد.او هم خیلی سریع ماشینی گرفت و به دنبال کولی ها راه افتاد. رفتند و رفتند تا اینکه کولی ها در یکی از بندر ها توقف کردند. احتمالاً جایی بود که زمستان ها آنجا سکونت داشتند و جایگاه دائمیشان بود.حسین بعد از اینکه از محل سکونتشان آگاه شد، به بندر های اطراف رفت . تصمیم داشت برای خود کاری دست و پا کند و پس از چند روز موفق شد در یکی از مزرعه ها مشغول به کار شود. تا سکونت گاه لیلا راهی نبود و حسین مطمئن بود که بار دیگر لیلا را خواهد دید و به همین دلیل راضی به نظر می رسید.برق شادی در چشمان حسین می درخشید. شوق وصال محبوب او را از خود بیخود کرده بود. با شوق و علاقه ی زیاد کار می کرد. صاحب مزرعه از او راضی بود. با خود اندیشید که با دست روی دست گذاشتن کاری از پیش نمی رود.باز نامه ای نوشت. با ذکر محل اقامت خود و همراه با یک قرار ملاقات دیگر، نامه را به یکی از دختران صاحب کارش داد و با دادن  مشخصات لیلا ، بارقه ی امید را در چشمانش جست.

چند روز بعد ، دم دمای اذان ظهر، حسین مشغول آبیاری در مزرعه بود که سلامی او را به خود آورد. حسین نگاهی به صاحب صدا انداخت. باور کردنی نبود.آنچه می دید واقعیت بود یا خواب می دید.حسین که دیدگانش از شادی وصف ناپذیر وصال گشاد شده بود ؛ گویی می خواستند از کاسه ی چشمش بیرون بزنند، با صدای بریده بریده گفت:

« لیلا....تو... وای خدا شکرت...بشین... چرا وایسادی....چطوری ؟ خوبی؟...» و لیلا هم که مدتها از فراق حسین سوخته و ساخته بود، دزدکی و دور از چشمان پدر و کولی ها خود را به مزرعه رسانده بود، تا مغز استخوان احساس شادی و شعف می کرد و بر خود می بالید.بالاخره پس از چند ماه به همدیگر رسیدند. حسین آبیاری را رها کرد و در حالیکه دستان لطیف لیلا را به گرمی می فشرد، زیر درختی نشستند. آنقدر از خود بیخود شده و شاد بودند که فقط به همدیگر نگاه می کردند.لیلا دختر سبزه رویی بود که چشمان سیاه و گشادش دل هر عاشقی را می سوزاند.ابروهای پرپشت با جبینی گشاد که اندکی از موهایش بر پیشانیش افتاده بود و دهان غنچه مانند و دندان های سفیدش که وقتی می خندید گویی مروارید از صدف بیرون جسته باشد، نشان بارزش بود. حرف های شیرینی می زد و هنگام حرف زدن لهجه داشت اما سعی می کرد آن اندک لهجه را نیز از بین ببرد ولی نمی توانست.هر دو در رویا به سر می بردند.حسین که لیلا را در کنار خود احساس می کرد، امید به زندگی تازه ای پیدا کرد.اکنون نه پدر حسین آنجا بود که مانع گفتگو و وصال آنها شود و نه پدر لیلا حضور داشت تا آنها را از هم دور بدارد.چند ساعتی که با هم بودند، لیلا تصمیم مهم خود را با حسین در میان گذاشت.آری او دیگر قصد نداشت که نزد کولی ها برگردد. دوست داشت در کنار حسین باشد و خیلی زود با هم ازدواج کنند و از شرّ این فراق های پی در پی خلاص شوند. حسین تصمیم عاقلانه ای گرفت و به لیلا گفت که بهتر است پیش قبیله اش برگردد و خود باردیگر به خواستگاری خواهد رفت و پدرش را راضی خواهد کرد. امّا لیلا قراربود چند روز دیگر به اجبار به عقد پسر عمه اش دربیاید و به همین دلیل فرار کرده بود. حسین به او گفت که نباید فرار می کرده، چرا که  پدر و مردان قبیله اش هر طور شده او را خواهند یافت و عاقبت ناخوشایندی به دنبال خواهد داشت ... 

ادامه دارد....