داستان شوق وصال - قسمت سوم
داستان شوق وصال- قسمت سوم
« چطوری .... حالت خوبه؟...» صدای حسین بود که لیلا را مخاطب قرار داد.
« خوبم.....» و لیلا بود که جواب حسین را داد و هنوز نگاهش به پایین بود. شاید خجالت می کشید و نمی دانست که چه بگوید و بار دیگر با خود فکر کرد که چرا به اینجا آمده و اگر کسی او را می دید ، آبرویش می رفت.
« راستی اسمت چیه؟»حسین بی پرده حرف می زد ولی لیلا احساس شرم و خجالت می کرد.چاره ای جز سخن گفتن نداشت.
« اسمم لیلاست.» کمی شرم و خجالت را کنار گذاشت. می بایست سوال های بی جوابش را از او می پرسید.
« قبل از هر چیز یه سوال ازت دارم.....تو که روستا زندگی می کنی و خیلی دخترای بهتر از من سراغ داری.... فکر نمی کنی پدر و مادرت با ازدواج ما مخالفت بکنن... اصلاً فکر نکردی شاید من به اسم کسی دیگه باشم و این هم بدون که کولی ها دخترشون به غریبه ها نمیدن.....البته خودم هم نمی دونم چرا با اون نامه ات ، شیفته شدم که به اینجا بیام....» لیلا تصمیم گرفت که برگردد ولی حسین مانع از این کارش شد. لیلا ظاهراً دختر عاقل و فهمیده ای بود.
« حسین بهتره از این کار منصرف بشی... بهتره با دختری از ده ازدواج کنی....چرا که هیچ کس از کولی ها حتی پدر و عموم این مساله رو قبول نمی کنند....»
حسین حرف های آخر لیلا را نمی فهمید. او که سراسر وجودش را عشق دختر کولی فرا گرفته بود، غیر ممکن بود که دست از این مساله بکشد. آن روز تا دم غروب با لیلا نشست و از هر دری سخن گفتند تا اینکه لیلا را متقاعد کرد که چند روز آینده باز به اینجا بیاید.لیلا خیلی زود به نزد قبیله برگشت چرا که اگر دیر می کرد، نگرانش می شدند و شاید به او مشکوک. چرا که تاکنون به تنهایی جایی نرفته بود.
اما از آن طرف حسین شاد به نظر می رسید. با خود عهد بست که هر طور که شده با لیلا ازدواج بکند هر چند پدر و مادرش ناراضی باشند.
دومین قرار ملاقات لیلا و حسین خیلی زود فرا رسید. این بار دیگر هر دو شرم و حیا را کنار گذاشته بودند. از لابلای حرف های لیلا پیدا بود که او دختری فهمیده و در عین حال زجر کشیده است و با دیگر دختران کولی فرق می کند. حسین از او خواست که شرح حال زندگیش را برایش بگوید.لیلا ابتدا رغبتی برای گفتن نداشت ولی اصرار حسین باعث شد که چیزهایی را برای حسین بگوید:
« نمی دانم کی به دنیا آمدم.پنج ساله بودم که مادرم از دنیا رفت. تنهای تنها شدم.مادرم یکی از زنهای بندر بود که به زور پدرش به عقد پدرم درآمده بود. می گفتند آنقدر غصه خورد تا دق کرد و مرد.از کوچیکی زیر دست زن بابا بزرگ شدم. زن بدی نبود . من رو مثل بچه های خودش بزرگ کرد. شش سالم شد. رفتم مدرسه. محیط دیگری که خیلی برام عجیب بود. همه به یک چشم دیگه به من نگاه می کردند و من رو دختر کولی صدا می زدند. اون وقت ها خیلی چیزی نمی فهمیدم ولی بزرگتر که شدم برام سخت بود که منو اینچنین نگاه می کردند و صدام می زدند. هر سال مدرسه رو عوض می کردم و خیلی از مدیران مدارس هم قبول نمی کردند ولی با اصرار بابام، راضی می شدند... تا سوم راهنمایی درس خوندم ... دیگه برام سخت بود... طاقت نیشخنداشون رو نداشتم... خونه نشین شدم... آخه سرنوشت ما کولی ها همینه . باید بسوزیم و بسازیم.....حسین بهتره که فکر ازدواج با من رو از سرت بیرون کنی....آخه....» لیلا اندکی مکث کرد و البته تصمیم داشت دنباله حرفش را نزند ولی نگاه عمیق و معنا دار حسین باعث شد که او دنباله ی حرفش را با احساس شرمی تمام که گونه هایش را سرخ کرده بود، بگوید:
« آخه .... من به اسم پسر عمه ام هستم و قراره به همین زودی ها با هم عروسی بکنیم...حسین دیگه ولش کن...». ولی حسین که تصمیم جدی داشت با لیلا ازدواج بکند، گوشش بدهکار این حرف ها نبود و با او گفت هر طور که شده با ازدواج خواهد کرد. بعد از خداحافظی، لیلا به سمت کولی ها راه افتاد ولی حسین دیگر خانه و زندگی برایش معنایی نداشت. همانجا ماند. باید راه و چاره ای پیدا می کرد. چیزی را به خانواده اش نگفته بود....
ادامه دارد...
می نگارم مطالبی را که سالهای آینده حسرت آن را خواهم خورد؛