نوروز یاد آور خاطرات دیرین

وقتی عیدنوروز میاد، همش فکر مشقای نوروزی میفتم.

اون قدیما ، البته نه خیلی قدیم منظورم بست و چهار  پنج سال پیشه .زمانی که سال تحویل می شد ، با پاهای برهنه تو کوچه  کیف می کردیم .نه خبری از موبایل و پیامک بود و نه خبری از اینترنت و کامپیوتر . هراز گاهی ماشینی تلوتلوخوران تو کوچه گرد و خاکی راه می انداخت و ما بچه ها تا چند کوچه اون طرفتر دنبالش می دویدیم . سرو صورتمون کثیف و گلی بود ولی دلایی داشتیم پاک و بی ریا،بزرگ درست به اندازه این آسمون صاف و آبی.

اسپک چه رنگ، موچ ، هفت سنگو و خیلی بازی های دیگه تموم سرگرمی ما بود.

شب و روز هم دنبال این توپ گرد تو زمین های سنگلاخی روستا وقتمون رو سپری می کردیم تابه قولی اوقات فراغتمون رو پر کنیم.

هر خونه ای می رفتی از کشک و دوغ و خرما و نِمِشک (1)پر بود . کسی نمی ترسید چربیش بره رو چارصد پونصد ،ای باباخبری از دکتر نبود اصلا اگه دکتر رو می دیدیم تا هفت کوچه اون طرف تر ،دوپا داشتیم و دوپای دیگه هم قرض می کردیم و الفرار .نه مثل امروزا که به دکتر می گن عمو یا خاله !!!!!. اون روزا فکر آمپول و لباس سفید دکتر ،رعشه به جونمون می انداخت.

دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد 

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

خلاصه ۱۵ روز تعطیلات رو با خوشی می گذروندیم ولی شب چهارده فروردین هم تا نیمه شب مشغول نوشتن پیک نوروزی بودیم و به حساب خودمون به درسا و مشقامون می رسیدیم...

روز اول مدرسه انگار کشتی هامون غرق شده بود دل و دماغ کلاس رو نداشتیم

معلم انشا وقتی میگفت : تعطیلات نوروز رو چگونه گذروندید ؟ انشای همه یکی بود آخه ما که جایی نرفته بودیم.

اون وقت ها خبری از پلیس نامحسوس نبود، هر کسی پلیس خودش بود؛ تصادف نمی کردیم ولی همیشه دست و پاهامون زخمی بود آخه کسی کفش نمی پوشید.

سنگای روستا دیگه به پاهای برهنه ما عادت کرده بود...

خلاصه اینو بگم دلامون خوش خوش بود ، کسی غصه ای نداشت چرا که همه فقیر بودن ، پولداری نبود که دیگران به او غبطه بخورند و وچه هوایی  داشت روستا!

دود ماشینا کسی رو به سرفه کردن نمی انداخت...

هرچی بگم بازهم کم گفتم ...

ولی چه کنم . دلمون پُره  و وقت عزيزان گرامي....


تا دیداری دوبار ه بدرود....

----------------------------------------------------

نِمِشك: كره حيواني