داستان ییلاق ، زندگی دوباره - قسمت چهارم
ناز خاتون این بار مغلوب حس شیطانی خود شد و یا اینکه شیطان او را گول زد. بعد از اینکه چند قدم حرکت کرده بود، بی اختیار سر جای خود ایستاد و نیم نگاهی به فریدون انداخت. فریدون در دلش احساس شعف کرد. این اولین لحظه ی آشنایی آنها بود. فریدون نزدیک تر شد و بر روی تخته سنگی مقابل نازخاتون نشست. آخر برای رسیدن به زیبارویی چون نازخاتون باید با سر دوید نه اینکه دو زانو مقابل او نشست.
( اهل کدام ایلی؟)
صدای فریدون بود که ناز خاتون را مخاطب قرار داد.
( از ایل...) ناز خاتون نگاهی به چشمان فریدون کرد و دید که او منتظر است تا دنباله جوابش را بشنود. سرش را به پایین انداخت و به حرفش ادامه داد.
( از ایل حشمت خان.)
یک لحظه نفرت و انزجار تمام وجودش را فرا گرفت.لحظه ای از او بدش آمد.آخر ایل حشمت خان و نصرت خان سال های سال با هم اختلاف داشتند و هیچ کس حق هیچگونه رابطه ای با ایل رقیب را نداشت. فریدون ایستادن را جایز ندانست و شروع به حرکت کرد. ناز خاتون جا خورد. پسری که از او خواهش کرده بود تا بایستد و با او کار داشت حالا با یک کلمه حرف نظرش عوض شده بود.
( چیه ... مگه کار نداشتی.) ناز خاتون هم که گویی اندکی مهر و علاقه ی فریدون در قلبش جا گرفته بود؛ نا خودآگاه این کلمات را بر زبان جاری کرد. فریدون مردد بود. بر سر دو راهی سختی قرار گرفته بود. به دنبال عقلش برود و دختر را رها کند و زود به ایل برگردد و یا از احساسش پیروی کند و عشقی را که تازه به دست آورده بود، به این راحتی از دست ندهد.
( نه... خداحافظ.) فریدون با ناامیدی تمام این حرف ها را بر زبان راند ولی ناز خاتون دوباره به حرف هایش ادامه داد:
( نه... تو نباید بری... وایسا... من با تو کار دارم.) فریدون بالاجبار توقفی کرد.
( بله ... کارتو زود بگو می خوام برم... دیگه داره شب میشه...)
( خوب چی شد که با یک کلمه حرف من پشیمان شدی.)
( نه ... پشیمان نشدم... هیچی بابا ولش کن...)
( داری دروغ می گی... اینو چشمات داره میگه... یه حرفی تو دلته که نمی خوای بگی... من اینو خوب می دونم.)
( می دونی چیه ... من از ایل نصرت خانم... فهمیدی... حرف زدن با آدمای ایل حشمت خان قدغنه... می فهمی... اگه من و تو رو اینجا ببینند، سر هر دو مون رو می برّند... فهمیدی .. زود از اینجا برو...)
ناز خاتون که اصل ماجرا را فهمید. ابتدا از فریدن بدش آمد ولی مگر می شد عشقی را که تازه به دست آورده بود ، به این راحتی از دست بدهد. کوهی از غم و غصه به دلش سرازیر شد. با نا امیدی تمام سرجای خود نشست. از یک طرف چون فریدون از ایل رقیب بود، می دانست که با هیچ قیمتی به او نخواهد رسید و از طرف دیگر دلش راضی نمی شد. فریدون راهش را گرفت و رفت و چشمان اشکبار نازخاتون بود که او را بدرقه راهش کرد. آنقدر رفت و رفت تا اینکه ار نظرها غایب شد و ناز خاتون هم که حال و هوای دیگری پیدا کرده بود، به راهش ادامه داد. دیگر گوسفند و گله چرانی برای او اهمیتی نداشت و حتی زندگی. آخر چرا باید آنها با هم اختلاف داشته باشند. دیگر دلش نمی خواست به ایل برگردد. ولی او یک دختر بود و بایستی هر چه زودتر خود را به ایل می رساند، چرا که همه نگرانش می شدند. به ایل که رسید ، بدون اینکه گوسفندها را به آغل ببرد، یکراست به طرف سیاه چادرش رفت و خود را از دیده ها پنهان ساخت. چند قطره اشک از گونه هایش سرازیر شد. چند ساعتی گذشت. ناز خاتون حتی برای شام هم از چادرش بیرون نیامد. مادرش نگران شد. شاید دخترش مریض شده چرا که عادت نداشت بدون خوردن شام بخوابد.مادرش وارد چادر شد. ناز خاتون سریع اشک هایش را با گوشه ی آستینش پاک کرد و خود را به خواب زد. مادرش دو زانو در مقابلش نشست و آرام او را صدا زد:
(ناز خاتون.... دخترم... چرا شام نخوردی) مادر دستش را به پیشانی دخترش گذاشت. داغ بود. نازخاتون تب داشت.
( محمود خان ... محمود خان ... ناز خاتون تب داره ... مریضه ، زود بیا...) محمود خان خیلی سریع خود را به سیاه چادر رساند.
( چیه ... چی می گی؟)
( دخترمون تب داره... داره از تب می میره... یه کاری بکن... داره از دست میره... سریع باش دیگه.)
محمود خان خیلی سریع خود را به پیرزن عشایر که دستی در دوا و درمان داشت، رساندو او را با خود به چادر آورد. پیرزن پس از اندکی درمان و مداوا و اطمینان به محمود خان و همسرش که مساله مهمی نیست، چادر را ترک کرد. امّا حال روز نازخاتون بهتر که نشد، هیچ بلکه بدتر هم شد. آخر درد ناز خاتون یک درد جسمی نبود بلکه دردی روحی بود که تا عمق وجودش رخنه کرده بود و هیچ کس هم این را نمی دانست. چند روز گذشت. نازخاتون همچنان در بستر بیماری می سوخت و می ساخت و برای عشق گمشده اش اشک می ریخت تا اینکه پدر و مادر و بزرگان ایل تصمیم گرفتند، او را برای درمان به شهر ببرند، اما در شهر هم هیچ دکتری درد او را تشخیص نداد و پدر و مادرش دست از پا درازتر از شهر برگشتند.
***
و اما فریدون...
ادامه دارد...
می نگارم مطالبی را که سالهای آینده حسرت آن را خواهم خورد؛